راقم

راقم

راقم = نویسنده
بنده علیرضا قهرمان نیا هستم و نویسنده وبلاگ راقم
در این وبلاگ تاریخ وقایع مهم اسلام رو به سبک داستان قرار میدم، امیدوارم مفید و جذاب باشه.
در پایان در داستان، اسم کتاب هایی که ازشون استفاده شده رو قید میکنم تا حقوق مولف حفظ بشه، توقع دارم که اگر کسی از وبلاگ من مطلبی کپی کرد، حقوق مولف رو حفظ کنه.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

داستان کربلا - قسمت اول ( معاویه و رقیبان)

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۲۴ ب.ظ

به نام خداوند بخشنده و مهربان

تاریخ هنوز در سال ۴۰  هجری مانده بود و گویی زمان تمام همت خود را گذاشته تا دیرتر و البته سخت تر بگذرد.

در کاخ معاویه، حاکم مسلمانان، نشستی برگزار شده بود و معاویه، در حال سخنرانی درباره جانشین خود بود.

که ناگهان، قاصدی با حالت پریشان و نفس زنان، وارد مجلس شد و گفت نامه ای بسیار مهم دارد.

معاویه، بعد از اینکه نامه را دید، بسیار خشمگین شد و به فکر فرو رفت.

همه اطرافیان که گرد او جمع بودند، هاج و واج به یکدیگر خیره شدند.

مگر در آن نامه چه نوشته بود؟

چرا خلیفه اینقدر نارحت شدند؟

همه در سکوت بودند که خلیفه سکوت را شکست و جلسه را ختم کرد.

وقتی همه رفتند، مشاور خود را صدا زد و او را از متن نامه با خبر کرد.

 ـ به من خبر دادن که حسن بن علی، به سمت ما لشگر کشیده و قصد قیام دارد. حال چه کنیم؟

­­ مشاور گفت:

ـ طلا در برابر آهن.

ـ یعنی چه؟

ـ یعنی اگر حسن با آهن قرار است به تو حمله کند، تو با طلا به مصاف او برو. مقداری طلا به فرماندهان و بزرگان قبایل که در لشگر حسن هستند بفرست و بگو که دست از یاری حسن بردارند.

خلیفه از فکر مشاور بسیار خوشحال شد و دستور داد تا همان کنند که او گفت.

 

‌***

 

لشگر حسن بن علی (ع) ،  در مسیر شام بود که به تشخیص رئیس کاروان، برای در امان ماندن از تاریکی شب و همچنین برای استراحت و تجدید قوا، در نزدیک ترین کاروانسرا اقامت کنند.

وقتی به کاروانسرا رسیدند و مشغول تهیه غذا بودند، گروهی دیگر از سمت شام وارد کارونسرا شدند، و مدام به لشکریان نگاه میکردند و گاهی با برخی از آنان نیز بگو بخند می‌کردند.

تا اینکه صبح شد و همه مشغول نماز صبح شدند.

بعد از نماز، فرماندهان و بزرگان قبایل، با حسن (ع) مشغول صحبت شدند و خود را از ادامه همراهی معذور دانستند.

با بهانه های مختلف؛

یکی گفت : وقت برداشت گندم رسیده باید به مزارع خود برویم.

دیگری گفت: خسته شدیم از بس جنگیدیم، می‌خواهیم کمی استراحت کنیم.

آن یکی گفت: باید به حیوانات خود برسیم.

و اینگونه بود که لشگر طلای معاویه بر لشگر آهن حسن غالب شد و حسن بن علی (ع) تنها ماند.

معاویه به امام حسن(ع) نامه نوشت و از او خواست تا دیگر بر علیه او لشگر کشی نکند.

امام حسن(ع) نیز به وی نامه نوشت که برای خود جانشین تعیین نکند و اگر بعد از مرگ معاویه، او زنده بود، حکومت به او برسد.

هر دو به توافق رسیدند و قرار شد که بر صلحنامه وفادار بمانند.

بعد از این صلحنامه، حسن (ع)  به مدینه بازگشت و مشغول فعالیت های شخصی خود شد.

اما در آنسو، در شام، معاویه بیکار نبود و مشغول نقشه کشیدن برای بقای حکومت در خاندان خود بود، او می‌خواست حکومت را به فرزندش یزید به ارث بگذارد.

اولین مخالف او، همان حسن بن علی (ع) بود که سابق بر علیه‌ش شوریده بود.

معاویه که انسانی زیرک و مکار بود، نامه ای را به جَعْدِه، همسر حسن بن علی(ع) نوشت و گفت:

حسن را مسموم کن و در عوض یکصد سکه طلا دریافت کن، همچنین تو را به عقد تنها فرزندم یزید، در می‌آورم، اینگونه در آینده تو شهبانوی ممالک اسلامی خواهی شد.

صد سکه طلا!

همسری یزید!

شهبانویی کشورهای اسلامی!

وعده‌های وسوسه انگیزی بود. وسوسه ای که برای رسیدن به آن باید از همسر خود می‌گذشت و امام زمانش را مسموم به زهر می‌کرد.

اما جعده، ضعیف تر از این بود که در برابر چنین وسوسه ای مقاومت کند و بر روح خویش غالب آید.

بگو مگو های او با خودش طولی نکشید و در نهایت تصمیم خود را گرفت. تصمیم گرفت که قید پیمان زندگی مشترک با فرزند رسول خدا را بزند و خود را از آنِ فرزند معاویه کند.

 

***

 

جعده به تاخت وارد شام شد و خود را به معاویه رساند، و گفت:

آنچه از من خواسته بودی انجام دادم. زهری تهیه کردم که بهترین زهر در مدینه بود و آن را به غذای حسن بن علی اضافه کردم و غذا را به او خوراندم.

حسن در بستر بیماری افتاد و جگر می‌سوخت، گویی آتش وارد جگر او شده بود، دائم خون بالا می آورد و از حال می‌رفت، تا اینکه نهایتا بعد دو روز در بستر بیماری جان داد.

حال که من به دستورت عمل کردم، الوعده وفا.

معاویه دستور داد برایش حواله صدهزار سکه طلا بدهند تا او از خزانه‌داری دریافت کند.

جعده اخمی کرد و گفت:

پس یزید چه؟ قرار بود مرا به عقد او در بیاوری.

معاویه با حالتی عصبانی از تخت خود بلند شد و به سمت جعده آمد و با صدایی تند و پر از خشم گفت:

ما یزید را دوست داریم و برای آینده آن برنامه‌ها داریم، می‌ترسیم با یزید چنان کنی که با حسن بن علی کردی.

تو که لیاقت حسن، نواده رسول خدا، را نداشتی و او را با آن‌ خصائص اخلاقی، به مال دنیا فروختی، چه تضمینی دارد که با یزید نیز چنین نکنی؟

حال برو و به زندگی ات برس تا به جرم قتل انسان شریف قصاصت نکردم. برو.

 

***

 

حالا معاویه، یکی از مهمترین رقیبان خود را از دایره خارج کرده بود.

اما هنوز یک نفر دیگر بود که خواب را بر چشمان او حرام کرده بود. باید او را نیز مانند حسن بن علی(ع) از گود خارج می‌کرد.

رقیب او کسی نبود جز فرزند فاتح سرزمین شام. کسی که مردمان شام، مسلمان شدنشان را مدیون رشادت های پدر او بودند. عبدالرحمن بن خالد.

برخلاف حسن(ع) که در مدینه زندگی می‌کرد و فاصله بسیار زیادی با شام داشت، عبدالرحمن در شام زندگی می‌کرد و بسیار نزدیک معاویه بود، و مردم شام، بخاطر رشادت های پدرش و البته بخاطر دلاوری ها و اخلاقیات نیکوی او، به وی بسیار احترام می‌گذاشتند.

معاویه بسیار می‌ترسید که عبدالرحمن بعد از مرگ معاویه، تخت خلافت را صاحب شود و یزید نتواند با او مقابله کند.

پس ابن اُثال، که فردی مسیحی بود را صدا زد و گفت:

شنیده ام عبدالرحمن، در بستر بیماری ست، برو و مقداری زهر تهیه کن، و تظاهر کن که برای او دارو آورده ای، سپس زهر را به او بنوشان، تا او از دنیا برود.

ابن اُثال گفت:

در برابر چنین کاری، چه چیز عاید من خواهد شد؟

معاویه لبخندی زد و در گوش او گفت:

تو این کار را بکن، در عوض من نیز تا آخر عمر از تو مالیات نخواهم گرفت.

ـ  اما عبدالرحمن، سر سنگینی دارد. بهایش بیش از این می‌ارزد.

ـ  معلوم است انسان معامله‌گری هستی، او را بکش، تا وقتی زنده‌ای از تو مالیات نخواهم گرفت، و علاوه بر آن، مالیات یکی از شهر های بزرگ و کهن شام، یعنی حِمْص، را به تو خواهم سپرد.

ـ به دیده مِنَت، الساعه چنان خواهم کرد که امیر معاویه دستور داده اند.

ابن اثال از معاویه جدا شد و پس از چند روز، وارد منزل عبدالرحمن شد و مطابق نقشه عمل کرد و دومین حریف خلافت را از میان برداشت.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی