راقم

راقم

راقم = نویسنده
بنده علیرضا قهرمان نیا هستم و نویسنده وبلاگ راقم
در این وبلاگ تاریخ وقایع مهم اسلام رو به سبک داستان قرار میدم، امیدوارم مفید و جذاب باشه.
در پایان در داستان، اسم کتاب هایی که ازشون استفاده شده رو قید میکنم تا حقوق مولف حفظ بشه، توقع دارم که اگر کسی از وبلاگ من مطلبی کپی کرد، حقوق مولف رو حفظ کنه.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

پیک ولید، آن دو را در مسجد پیدا دید که نشسته اند، پیش آنان رفت و گفت:

امیر شما را دعوت کرده است تا نزد او بروید.

ـ باز گرد، هم اینک می‌آییم.

آنگاه عبدالله بن زُبِیر به امام حسین(ع) گفت:

گمان می‌کنی چرا در این وقت شب ما را صدا زده؟ فکر می‌کنی چه کاری دارد؟

ـ گمان می‌کنم بزرگ آنان از دنیا رفته باشد و دنبال ما فرستاده تا از ما برای جانشین او بیعت بگیرد.

دیشب خواب دیدم که منبر معاویه واژگون شده و خانه اش در آتش می‌سوزد.

ـ من نیز چیزی غیر از این، گمان نمی‌کنم.

ـ تو چه می‌کنی؟ میروی؟

ـ من می‌روم، اما اگر درخواست بیعت کرد، امتناع می‌کنم. ای فرزند علی، اگر برای بیعت دعوت شدی، تو چه می‌کنی؟

ـ هرگز با یزید بیعت نمی‌کنم، معاویه هرچه خواست کرد، با اینکه برای برادرم حسن، سوگند یاد کرده بود که پس از خود خلافت را به کسی از فرزندانش نسپارد و چنانچه من زنده بودم، به من بازگرداند.

آن دو در حال گفتگو بودند که پیک ولید، دوباره آمد و گفت:

 امیر منتظر شماست، به سوی او برخیزید.

ـ نزد امیرت بازگرد، هرکدام از ما که خواست نزد او می‌آید. من هم‌اینک نزد او می‌آیم، إن شاءالله.

پیک به نزد ولید آمد و گفت:

خدا امیر را سلامت دارد، حسین بن علی گفت هم‌اینک نزد شما می‌آید.

مروان رو به ولید کرد و گفت:

به خدا سوگند که حسین نیرنگ زده است. او نخواهد آمد.

ـ ساکت باش! کسی مثل حسین اهل نیرنگ و حیله نیست، وقتی بگوید می‌آید، حتما می‌آید.

 

***

 

امام حسین(ع) رو به عبدالله بن زبیر کرد و گفت:

 به خانه ات برو، من هم نزد این مرد می‌روم ببینم چه خبر است.

ـ جانم فدایت! من می‌ترسم شما را نزد خود نگه دارند، مگر اینکه یا بیعت کنید یا کشته شوید.

ـ نترس، من تنها نمی‌روم.

آنگاه امام حسین(ع) به سمت خانه خود روانه شد. کمی آب نوشید و لباس تمیز به تن کرد. وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند. وقتی نمازش تمام شد، به دنبال جوانان و خویشاوندانش فرستاد و آنان را از وضعیت خود مطلع کرد. سپس فرمود:

درِ خانه این مردم باشید، من نزد او می‌روم و با او سخن می‌گویم. اگر شنیدید صدایم بلند شد و شما را صدا زدم، وارد شوید و شمشیرها را از قلاف درآورید؛ ولی شتاب نکنید، اگر امر ناگواری دیدید، از شمشیرها استفاده کنید. و کسی که می‌خواهد مرا بکشد را بکشید.

بعد از صحبت با یاران خویش، عصایی که از پیامبر به او ارث رسیده بود را برداشت و همراه سی تن از یارانش به سمت خانه ولید حرکت کردند.

هنگام رسیدن به نزدیکی منزل ولید، دوباره رو به یاران نمود و گفت:

سفارش هایم را خوب به یاد داشته باشید و از آن تعدی نکنید. امیدوارم به سلامت نزد شما باز گردم.

و سپس وارد خانه ولید شد.

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی