راقم

راقم

راقم = نویسنده
بنده علیرضا قهرمان نیا هستم و نویسنده وبلاگ راقم
در این وبلاگ تاریخ وقایع مهم اسلام رو به سبک داستان قرار میدم، امیدوارم مفید و جذاب باشه.
در پایان در داستان، اسم کتاب هایی که ازشون استفاده شده رو قید میکنم تا حقوق مولف حفظ بشه، توقع دارم که اگر کسی از وبلاگ من مطلبی کپی کرد، حقوق مولف رو حفظ کنه.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خلافت یزید» ثبت شده است

 

معاویه در بستر بیماری بود که فرزندش یزید را صدا زد، با اشاره به او فهماند که گوشش را نزدیک دهان معاویه بیاورد.

سپس با صدایی ضعیف گفت:

مراقب حسین بن علی، پسر دختر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) باش، که او محبوب ترینِ افراد نزد مردم است. پس پیوند فامیلی‌ات را با او نگه دار و با او مدارا کن تا کارَت سامان بگیرد، و اگر او دست به قیام زد، من امید می‌برم که خداوند، کار تو را با او به وسیلۀ کسانی کفایت کند که پدرش را کُشتند و برادرش را تنها نهادند.

چند روزی از بیماری معاویه گذشت، تا اینکه در نیمه ماه رجب سال ۶۰، از دنیا رفت و پس از آن فرزندش یزید، به تخت خلافت نشست.

یزید ۳۴ ساله، برای اینکه بتواند راحت تر حکومت کند، نمایندگان پدرش در شهرهای مختلف را ابقا نمود به غیر از فرماندار مدینه، که ولید بن عُتبه را به فرمانداری آن شهر گمارد.

یزید به تمام نمایندگان خود نامه نوشت که از مردم برای او بیعت بگیرند. اما نامه ای که به ولید بن عُتبه نوشته بود، با بقیه نامه تفاوت داشت.

متن نامه چنین بود:

به نام خدا، از امیرالمومنین یزید، به ولید بن عُتبه، فرماندار مدینه، اما بعد؛ امیر معاویه بن ابوسفیان از دنیا رفت و اینک من بر تخت خلافت تکیه زده‌ام.

هر زمان نامه به دستت رسید، مردم را فرابخوان و از آنان بیعت بگیر، برای این کار از قبیله قریش شروع کن، و اولین کسانی که می‌خواهی بیعت بگیری، حسین بن علی و عبدالله بن زبیر باشد.

اگر از بیعت کردن امتناع کردند، گردنشان را بزن و سرشان را برایم بفرست. والسلام.

ولید وقتی از نامه را دید بسیار پریشان شد.

از فرماندار سابق، یعنی مروان بن حَکَم، خواست تا به خانه او بیاید.

نامه را به مروان نشان داد، گفت :

حالا چه کار کنیم؟

ـ إنالله و إنا إلیهِ راجِعون، به نظر من، به سرعت آنان را فرابخوان و آنان به بیعت با یزید دعوت کن، اگر پذیرفتند، از آنان بپذیر و آنان را رها کن، و اگر امتناع کردند، پیش از آن‌که از مرگ معاویه مطلع شوند، آنان را گردن بزن؛ زیرا که اگر آنان از مرگ معاویه مطلع شوند، هرکدام به جایی می‌روند و حکومت خود را تشکیل می‌دهند.

ـ سبحانَ الله! حسین بن علی و فرزند زبیر را بکشم،

ـ چاره کار همین است که من گفتم.

ولید مدتی به زمین خیره شد و به فکر فرو رفت، سپس سر بلند کرد و با گریه گفت:

ـ ای‌کاش ولید زاده نشده بود و اصلا به دنیا نیامده بود!

سپس به خادم خود گفت:

 برو و حسین و عبدالله را پیدا کن و بگو اینجا بیایند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۰:۲۷
علیرضا قهرمان نیا