راقم

راقم

راقم = نویسنده
بنده علیرضا قهرمان نیا هستم و نویسنده وبلاگ راقم
در این وبلاگ تاریخ وقایع مهم اسلام رو به سبک داستان قرار میدم، امیدوارم مفید و جذاب باشه.
در پایان در داستان، اسم کتاب هایی که ازشون استفاده شده رو قید میکنم تا حقوق مولف حفظ بشه، توقع دارم که اگر کسی از وبلاگ من مطلبی کپی کرد، حقوق مولف رو حفظ کنه.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ولید» ثبت شده است

بگو مگو بین ولید و مروان

وقتی که امام حسین (ع) از خانه ولید خارج شد، مروان به ولید گفت:

گوش به حرف من ندادی، به خدا سوگند هرگز بر او دست نخواهی یافت، و حسین از چنگ تو خارج می‌شود.

ـ وای بر تو! از من کشتن حسین را خواستی، نمی‌دانی که در کشتن او ویرانی دین و دنیای من است. به خدا سوگند دوست ندارم مالک تمام دنیا باشم و من حسین، فرزند فاطمه زهرا را بکشم.

گمان نمی‌کنم کسی با جُرم کشتن حسین، در روز قیامت ارزشی داشته باشد و حتما عذاب خواهد شد.

 

مروان بسیار خشمگین شد و گفت:

 اگر عقیده تو چنین است، کاری که کردی درست است.

سپس به طرف درب منزل رفت و دوباره رو به ولید کرد و گفت:

 به خدا سوگند که او بر تو و امیرالمومنین حتما خواهد شورید، این را بدان.

 این جملات را گفت و با سرعت از خانه خارج شد.

 

سپس ولید کاتب خود را خبر کرد و چنین نوشت:

 به نام خداوند بخشنده مهربان؛

به بندۀ خدا، امیرالمومنین یزید، از ولید بن عُتبه.

اما بعد؛ حسین بن علی برای تو حق بیعت قائل نیست. نظر خود را در این باره ابراز کن. والسلام.

 

وقتی نامه به یزید رسید، چنین جواب داد:

به نام خداوند بخشندۀ مهربان؛

از یزید بن معاویه به ولید بن عتبه.

اما بعد؛ چون نامه به دستت رسید، برای بار دوم با تاکید بسیار، از مردم مدینه بیعت بگیر، عبدالله بن زیبر را رها کن، زیرا او از دست ما بیرون نمی‌رود و تا زنده است از دست ما نجات پیدا نمی‌کند. ولی به همراه جواب، یا بیعت حسین را بفرست یا سرش را. اگر چنین کنی، سپهسالاری حکومت را به تو خواهم داد و پاداش بزرگی نزد من خواهی داشت. والسلام.

 

اما تا رسیدن نامه از مدینه به شام و نیز جواب نامه از شام تا مدینه، زمانی زیادی طول کشید و در این مدت حسین بن علی(ع) و عبدالله بن زبیر در پی نقشه‌ای برای بیعت نکردن با یزید بودند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۵
علیرضا قهرمان نیا

امام حسین(ع) رو به ولید کرد گفت:

چه خبر از معاویه؟ او بیمار بود و بیماری‌اش طولانی شد؛ اینک حال او چطور است؟

ولید گفت:

بدون مقدمه می‌گویم؛ امیر معاویه از دنیا رفت و اینک یزید، امیرمومنان است.

امام حسین(ع) سخن او را قطع کرد و با جدیت گفت:

ای ولید! می‌دانی که ما خاندان کرامت و پایگاه رسالت خداوندیم، از جدم رسول خدا شنیدم که که فرمود خلافت بر فرزندان ابوسفیان حرام است. حال چگونه من معاویه را امیر بدانم؟

وای بر تو باد! بر مومنین دروغ بستی،چه کسی یزید را امیر مومنان کرد؟خدا یا مردم؟

ـ به هر حال من مأمور شدم تا از تو برای یزید بیعت بگیرم.

ـ انسانی مثل من با انسانی همچون یزید بیعت نمی‌کند.

مروان که در کناری ایستاده بود و فقط تماشا می‌کرد، شمشیر از قلاف کشید و به ولید رو کرد و گفت:

به خدا سوگند اگر اینک حسین از تو جدا شود و بیعت نکند، دیگر چنین فرصتی به دست نخواهی آورد. یا اکنون بیعت بگیر یا دستور بده پیش از اینکه از خانه خارج شود، گردن او را بزنند. خونش بر عهده من.

امام حسین(ع) خشمگین شد و رو به مروان کرد و گفت:

تو ای پسر زن کبود چشم می‌خواهی مرا بکشی؟ به خدا که دروغ گفتی، تو توان این کار را نداری.

در همین هنگام، یاران امام وارد منزل شدند و دست به شمشیر بردند اما امام حسین(ع) به آنان اشاره کرد که حرکتی نکنند. سپس رو به ولید کرد و گفت:

گمان نمی‌کنم که بیعت گرفتن پنهانی از من، تو را قانع کند، تو می‌خواهی من در میان مردم و آشکارا بیعت کنم. پس مردم را جمع کنید و بعد مرا خبر کنید تا به میان مردم بیایم.

ولید که فردی آرامش طلب بود، قبول کرد که وقتی مردم جمع شدند، از امام حسین(ع) و عبدالله بن زبیر بیعت بگیرد.

سپس امام حسین(ع) همراه یارانش از خانه ولید خارج شدند و هر کدام به منزل خود رفتند.

اما بعد از رفتن امام از خانه ولید، در خانه اتفاقات دیگری افتاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۴
علیرضا قهرمان نیا

پیک ولید، آن دو را در مسجد پیدا دید که نشسته اند، پیش آنان رفت و گفت:

امیر شما را دعوت کرده است تا نزد او بروید.

ـ باز گرد، هم اینک می‌آییم.

آنگاه عبدالله بن زُبِیر به امام حسین(ع) گفت:

گمان می‌کنی چرا در این وقت شب ما را صدا زده؟ فکر می‌کنی چه کاری دارد؟

ـ گمان می‌کنم بزرگ آنان از دنیا رفته باشد و دنبال ما فرستاده تا از ما برای جانشین او بیعت بگیرد.

دیشب خواب دیدم که منبر معاویه واژگون شده و خانه اش در آتش می‌سوزد.

ـ من نیز چیزی غیر از این، گمان نمی‌کنم.

ـ تو چه می‌کنی؟ میروی؟

ـ من می‌روم، اما اگر درخواست بیعت کرد، امتناع می‌کنم. ای فرزند علی، اگر برای بیعت دعوت شدی، تو چه می‌کنی؟

ـ هرگز با یزید بیعت نمی‌کنم، معاویه هرچه خواست کرد، با اینکه برای برادرم حسن، سوگند یاد کرده بود که پس از خود خلافت را به کسی از فرزندانش نسپارد و چنانچه من زنده بودم، به من بازگرداند.

آن دو در حال گفتگو بودند که پیک ولید، دوباره آمد و گفت:

 امیر منتظر شماست، به سوی او برخیزید.

ـ نزد امیرت بازگرد، هرکدام از ما که خواست نزد او می‌آید. من هم‌اینک نزد او می‌آیم، إن شاءالله.

پیک به نزد ولید آمد و گفت:

خدا امیر را سلامت دارد، حسین بن علی گفت هم‌اینک نزد شما می‌آید.

مروان رو به ولید کرد و گفت:

به خدا سوگند که حسین نیرنگ زده است. او نخواهد آمد.

ـ ساکت باش! کسی مثل حسین اهل نیرنگ و حیله نیست، وقتی بگوید می‌آید، حتما می‌آید.

 

***

 

امام حسین(ع) رو به عبدالله بن زبیر کرد و گفت:

 به خانه ات برو، من هم نزد این مرد می‌روم ببینم چه خبر است.

ـ جانم فدایت! من می‌ترسم شما را نزد خود نگه دارند، مگر اینکه یا بیعت کنید یا کشته شوید.

ـ نترس، من تنها نمی‌روم.

آنگاه امام حسین(ع) به سمت خانه خود روانه شد. کمی آب نوشید و لباس تمیز به تن کرد. وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند. وقتی نمازش تمام شد، به دنبال جوانان و خویشاوندانش فرستاد و آنان را از وضعیت خود مطلع کرد. سپس فرمود:

درِ خانه این مردم باشید، من نزد او می‌روم و با او سخن می‌گویم. اگر شنیدید صدایم بلند شد و شما را صدا زدم، وارد شوید و شمشیرها را از قلاف درآورید؛ ولی شتاب نکنید، اگر امر ناگواری دیدید، از شمشیرها استفاده کنید. و کسی که می‌خواهد مرا بکشد را بکشید.

بعد از صحبت با یاران خویش، عصایی که از پیامبر به او ارث رسیده بود را برداشت و همراه سی تن از یارانش به سمت خانه ولید حرکت کردند.

هنگام رسیدن به نزدیکی منزل ولید، دوباره رو به یاران نمود و گفت:

سفارش هایم را خوب به یاد داشته باشید و از آن تعدی نکنید. امیدوارم به سلامت نزد شما باز گردم.

و سپس وارد خانه ولید شد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۰:۲۹
علیرضا قهرمان نیا