راقم

راقم

راقم = نویسنده
بنده علیرضا قهرمان نیا هستم و نویسنده وبلاگ راقم
در این وبلاگ تاریخ وقایع مهم اسلام رو به سبک داستان قرار میدم، امیدوارم مفید و جذاب باشه.
در پایان در داستان، اسم کتاب هایی که ازشون استفاده شده رو قید میکنم تا حقوق مولف حفظ بشه، توقع دارم که اگر کسی از وبلاگ من مطلبی کپی کرد، حقوق مولف رو حفظ کنه.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پیامبر» ثبت شده است

صبح همان روز، امام حسین(ع) از خانه خارج شد تا ببینند در شهر چه خبر است. که در کوچه، مروان را دیدند.

مروان گفت:

ای اباعبدالله! من خیرخواه تو ام، به حرف من گوش بده تا نجات یابی.

ـ نصیحت تو چیست؟ بگو تا بشنوم.

ـ با یزید، امیر مومنان، بیعت کن که در آن خیر دنیا و آخرت توست.

ـ پس باید با اسلام خداحافظی کرد اگر امت اسلام به رهبری یزید دچار گردد. به راستی که از جدم شنیدم که فرمودند خلافت بر خاندان ابوسفیان حرام است.

وای بر تو! مرا به بیعت با یزید فرمان می‌دهی، درحالی که او مردی فاسق است؟!

از من دور شو که ما خاندان پیامبر خداییم و حقیقت در میان ما ست.

مروان از سخنان امام بسیار ناراحت شد و گفت:

به خدا سوگند، از من جدا نخواهی شد، مگر آن‌که با خواری با یزید بیعت کنی.

سپس با عصبانیت از امام جدا شد و به خانه ولید رفت و گزارش دیدارش با امام را به ولید داد.

امام حسین(ع) نیز به خانه بازگشت و هنگامی که شب فرا رسید، به نزدیکی قبر رسول خدا (ص) آمد و مشغول نماز شد. سپس رو به قبر رسول خدا(ص) کرد و گفت:

سلام بر تو ای پیامبر خدا! من حسینم فرزند فاطمه. ای پیامبر گواه باش که مرا خوار کردند و نابود ساختند و حرمت مرا نگه نداشتند.

آن‌گاه دوباره مشغول نماز شد و یکسره در رکوع و سجده بود تا صبح. و چون صبح شد، به خانه بازگشت.

شب بعد نیز دوباره بر سر مزار جدش رفت و دو رکعت نماز گزارد و چون از نماز فارغ شد، گفت:

بارخدایا! این قبر پیامبر تو، محمد (ص) ، است و من هم فرزند دخترم محمدم. برای من حادثه‌ای رخ داده که خود می‌دانی.

خدایا! به راستی که من، خوبی را دوست دارم و از بدی بیزارم. از تو درخواست می‌کنم ای صاحب جلال و کرامت، به حرمت این قبر و آن‌‌که در آن خفته است، که در این حادثه آنچه را خشنودی تو در آن است، برای من پیش‌آوری.

آن‌گاه امام حسین(ع) شروع کردند به گریه کردن و چون سپیده صبح آشکار شد، سر را بر روی قبر نهاد و لحظه‌ای در خواب رفت و وقتی از خواب بیدار شد، بسیار پریشان حال به خانه بازگشت و اهل خاندان خود را خبر کرد و سپس گفت دیشب به نزد قبر جدم رفتم و بعد از مناجات، لحظه‌ای خوابم برد، که خوابی دیدم که لازم بود شمار ا هم در جریان بگذارم.

من در خواب پیامبر را در حالی دیدم که انبوهی از فرشتگان که از چهارسو ایشان را در برگرفته بودند، به سمت من می‌آید، تا اینکه به من رسیدند و من را درآغوش گرفتند و پیشانی مرا بوسیدند و گفتند: ای فرزندم! ای حسین! گویی می‌بینم که به زودی در سرزمین اندوه و بلا، به دست گروهی از امتم کشته و سر بریده می‌شوی، در حالی که تشنه‌ای و سیراب نمی‌گردی و عطش داری و آب را از تو دریغ می‌کنند.

عزیز من! ای حسین جان! به راستی که پدر و مادر و برادرت نزد من آمده اند و مشتاق تو اند و برای تو در بهشت، درجه هایی است که جز با شهادت، به آنها دست نمی‌یابی.

من هم به ایشان گفتم: ای جدم! مرا هرگز نیازی به بازگشت به دنیا نیست. مرا نزد خود نگه دار و در منزلت، همراه هود کن.

پیامبر گفتند: حسینم! تو باید به دنیا بازگردی تا به شهادت برسی و از پاداش بزرگی که خداوند برایت در نظر گرفته، برخوردار گردی.

این جمله را از ایشان شنیدم و از خواب بیدار شدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۶
علیرضا قهرمان نیا